خرید بک لینک
امروز تولدم تولدم خدایا من ازت سلامتی کامل خواستم و میخوام و میدونم تو همیشه هوام رو داری. شکرتدیروز فرزان مثل همیشه شرمندم کرد برام گوشواره خرید و کیک از بی بی من فقط اونو دارم خدا حفظش کنه امروز صبح هم حسن با شماره دیگه بهم پیام تبرک گفت چون شماره خودش رو بلاک کردم به روی خودم نیوردم گفتم ممنون شما و گفت مهم نیست من کی هستم که از شما خاطره و حس خوب دارم مهم اینه که شما پر از حس خوب هستید دنیا با وجودت زیبا تره میدونم در کل پسر خوبیه ولی واقعاااااا از بحث مالی ضعیفه ضعیف و این رو موخمممه ازش هم یه توقعاتی داشتم تو کار دادگاه که دیدم کلا ناتوانه و دایورت بعدش تصمیم گرفتم بگم نه خدایا خودت بساز خوبش هم بساز ممنونم ازت خدا جونم ممنونم

برچسب: نویسنده: سجاد جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 20:13

میخوام یه چیزی بنویسم که اگه با چشم خودم نمیدیدم باورم نمیشد.از شیراز که برگشتم با فر قهر کردم و حتی یه روز زودتر برگشتم ، پنجشنبه بود برگشتم ، جمعه با هزار خواهش رفتم پیش کاظمی ساعت 8 شب بهم گفت بیا رفتم تنها گفته بود باید احظار کنم برات (یعنی اگه کسی جادو کرده برات بیارمش) نشستم رو زمین یه سطل اب گذاشت ، یکم گل آلود بود ، یه ظرف کوچیک خاک و نمک آورد ، گذاشت کنارم ، گفت دستم رو بکنم تو آب و هم بزنم ، واقعا چیزی داخلش نبود بعد یکم از خاک و نمک رو ریختم ، یه سینی که روش یه شمع بود روشن کرد گذاشت در سطل آبه یه چاقو دستش بود دورم یه دایره کشید و دورم راه میرفت و چیزایی میخوند دو باری با چاقو اون دایره رو کشید و منم دوباری تو آبه خاک و نمک ریختم بعد دو تا دستمال کاغذی که روش یه چیزایی نوشته بود رو بهم داد و اتیش زدم با شعله اون شمعه ، و انداختم تو آبی که تو سطل بود . بعد که ذکر هاش تموم شد گفت چاقو رو بکن تو آب و بچرخون ، گفت سنگین شده گفتم بله چاقو به یه چیزایی میخورد خیلی شوکه بودم گفت دست کن و در بیار باورم نمیشد 1-یه پارچه سفید مثل ملحافه که میگفت روش دعا نوشته بودن ، 2-دو سه تا لوح فلزی کوچیک و یه دونه نعل کوچیک -3-دو تا قفل که تو هم بود 4- یه تیکه پارچه قرمز کوچیک که گره داشت. 5- یه تیکه پارچه مشکی کوچیک 6- یه بسته کوچیک که سنگین بود نمیدونم چی بود توش باورم نمیشد باورم نمیشد گفت حالا دو سه رو دیگه بیا که بهت حصار بدم . خدایا کمکم کن خیلی سبک شدم خدا لعنت کنه کسی که اینکارارو میکنه - قطعا اون آشغاله خدایا به خودت سپردمش.

برچسب: نویسنده: سجاد جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 12 آبان 1402 ساعت: 20:06

صفحه بندی